خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آزاده
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
دی ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
بهمن ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
اردیبهشت ۸٢
لینک دوستان
کوچه پس کوچه های دلتنگی
افسانه باران
نيلوفر
هستم تا که باشم حتی اگر تنهای تنها
خيلی سخته که نخوانت ولی باز عاشق بموني
--- اولين قلب آبی---
آنگاه پس از تندر
مسافر کوير
دلتنگيها
رويای فردا
etee
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم” مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبریکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دورا درنزدیکی کیف خودقرارداد . سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: “فکرکردم گفتی داری میری بخوابی” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.” سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست. درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد!
حسرت یعنی روبه رویم نشسته ای
وباز خیسی چشمانم را
آن دستمال کاغذی خشک بی احساس پاک می کند
حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد
اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم
حسرت یعنی تو که در عین بودنت
داشتنت را آرزو می کنم
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ - آزاده
من از تمام آسمان یک باران می خواهم....
و از تمام زمین،یک خیابان.....
واز تمام تو،یک دست....
که قفل شده در دست من....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ - آزاده
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بو سه می آیم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - آزاده
قرارمان فصل انگور.....
شراب که شدم بیا...
تو جام بیار.....
من جان......
جام را خالی از جان کن،هراسی نیست،فقط تو خوش باش،همین مرا کافیست
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ - آزاده
مرا حبس کن در آغوشت
من،
برای حصار بازوان تو
مجرمترین زندانی ام....!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ - آزاده
کـنـارت کــه بــاشــم خــوردن آب هــم مــسـتــم مـیکـنـد!
بــ ــ ـ ــی تــ ـ❤ـ ـــو امــا ،
تــمــام سـنـگــیـنـ ــی کــوهـهـا بــر دوش مـ ـن است..
و شـراب نــاب شـ ــیــراز هـــم مــستم نـمــی کـنـد!
روزگارا:
تو اگر سخت به من میگیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد...!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ - آزاده
آنها در یک روز برفی
ازهم جدا شدند....
یکی به سمت شمال رفت
ودیگری به سمت جنوب
برف رد پای آنها را پوشاند
طوری که انگار هرگز نبوده اند
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ - آزاده
